مولانا

پرده دل می‌زند زهره هم از بامداد                                      مژده که آن بوطرب داد طرب‌ها بداد

بحر کرم کرد جوش پنبه برون کن ز گوش                           آنچ کفش داد دوش ما و تو را نوش باد

عشق همایون پیست خطبه به نام ویست                              از سر ما کم مباد سایه این کیقباد

روی خوشش چون شرار خوی خوشش نوبهار                            وان دگرش زینهار او هو رب العباد

ز اول روز این خمار کرد مرا بی‌قرار                                     می‌کشدم ابروار عشق تو چون تندباد

دست دل از رنج رست گر چه دلارام مست                   بست سر زلف بست خواجه ببین این گشاد

می‌کشدم موکشان من ترش و سرگران                               رو که مراد جهان می‌کشدم بی‌مراد

عقل بر آن عقل ساز ناز همی‌کرد ناز                                 شکر کز آن گشت باز تا به مقام اوفتاد

پای به گل بوده‌ام زانک دودل بوده‌ام                              شکر که دودل نماند یک دله شد دل نهاد

لاف دل از آسمان لاف تن از ریسمان                                      بگسلم این ریسمان بازروم در معاد

دلبر روز الست چیز دگر گفت پست                                    هیچ کسی هست کو آرد آن را به یاد

گفت به تو تاختم بهر خودت ساختم                                      ساخته خویش را من ندهم در مزاد

گفتم تو کیستی گفت مراد همه                                             گفتم من کیستم گفت مراد مراد

مفتعلن فاعلات رفته بدم از صفات                              محو شده پیش ذات دل به سخن چون فتاد

داد دل و عقل و جان مفخر تبریزیان                                     از مدد این سه داد یافت زمانه سداد

منظور از روز الست چیست ؟

روز الست (ذر)، اشاره به آیه شریفه است: و اذ اخذ ربک من بنی آدم من ظهورهم ذریتهم و اشهدهم علی انفسهمالست بربکم قالوا بلی شهدنا، ان تقولوا یوم القیمة انّا کنّا عن هذا غافلین متذکر باش هنگامی که پروردگارت از پشت بنی‏آدمذریه آنها را برگرفت و آن‏ها را بر خویش گواه ساخت که آیا من پروردگار شما نیستم؟گفتند چرا بر این امر گواهیم (این پیمان به خاطر این انجامشد) که روز قیامت نگوئید ما از این موضوع (توحید و خداپرستی) غفلت کردیم و همچنین نگوئید پدران ما قبل از ما مشرک بودند و ما نسل بعدیهستیم (که طبعاً پیرو آنان خواهیم بود) آیا ما را بر آنچه عناصر باطل انجام دادند عذاب می‏کنی و چنین آیات خود را تقصیل می‏دهیم و بیانمی‏کنیم شاید به سوی حق باز گردند، (سوره اعراف، آیات 174 تا 172).

در تفسیر این آیه و چگونگی عالم ذر بین مفسرین و دانشمندان اختلاف است. یکی از تفسیرهایی که مورد پذیرشمتاخرین و از جمله علامه طباطبائی است این است که منظور از این عالم دنیای فطرت و استعدادها است، یعنی بههنگام ورود ذرات اسپرم در رحم و تکوین جنین خداوند در خمیر مایه انسان فطرت توحیدی قرار می‏دهد و یا همانحقیقتی است که خداوند در موارد مختلف قرآن از جمله در سوره روم آیه 30 مطرح کرده: و اقم وجهک للدین حنیفاًفطرة اللّه‏ التی فطر الناس علیها لاتبدیل لخلق اللّه‏ ذلک الدین القیم و لکن اکثر الناس لایعلمون ؛ مستقیم روی به جانب آئینپاک اسلام آور و پیوسته از طریق دین خدا که فطرت خلق را بر آن آفریده پیروی کن که هیچ تغییری در خلقت خدا نباید داد». بنابر اینتفسیر مقصود از عالم ذر و روز الست همان پیمان فطری و طبیعی است که خداوند از انسانها گرفته ـ برای اطلاع بیشتربه تفسیر المیزان ـ مراجعه شود. 

 ولادت و مرگ مولوی

آثار مولوی

شیوه و کلام مولوی

مثنوی معنوی

دیوان شمس

 

            مولانا جلال‌الدين محمدبن سلطان العلما بهاءالدين محمدبن حسين‌بن احمد خطيبى بکرى بلخى ، که در کتاب‌ها از او به‌نام‌هاى ”مولاناى روم“ و ”مولوى“ و ”ملاى روم“ ياد کرده‌اند ، يکى از بزرگترين و تواناترين گويندگان متصوفه و از عارفان نام‌آور و ستارهٔ درخشنده و آفتاب فروزندهٔ آسمان ادب فارسى ، شاعر حساس صاحب انديشه و از متفکران بلامنازع عالم اسلام است.

            پدرش سلطان العلما بهاءالدين محمد معروف به ”بهاء ولد“ (۵۴۳-۶۲۸ هـ) از عالمان و خطيبان بزرگ و متنفذ و از بزرگان مشايخ صوفيه در آخرهاى قرن ششم و اول‌هاى قرن هفتم هجرى و تربيت‌يافتهٔ نجم‌الدين کبرى بود و درنتيجهٔ نقارى که ميان او و سلطان محمد خوارزمشاه پيدا شده بود در حدود سال ۶۱۰ هجرى با خاندان و گروهى از ياران خود از مشرق ايران به جانب مغرب مهاجرت کرد و از راه نيشابور و بغداد و مکه به شام و از آنجا به ارزنجان و سپس به ملاطيه و لارنده رفت و سرانجام به دعوت علاءالدين کيقباد سلجوقى (۶۱۶-۶۳۴) در قونيه اقامت گزيد و در همان شهر درگذشت.         

             در آغاز اين سفر طولانى پنج و شش ساله بود و گفته شده است که هنگام عبور از نيشابور همراه پدر (به صحبت شيخ فريدالدين عطار رسيده بود و شيخ کتاب اسرارنامه به‌وى داده) (نفحات‌الانس، چاپ تهران، ۱۳۳۶، ص ۴۶۰.)، و نيز گفته‌اند که عطار دربارهٔ مولوى با پدر او چنين گفت: ”اين فرزند را گرامى‌دار، زود باشد که از نفس گرم آتش در سوختگان عالم زند“ (طرائق‌الحقائق، ج ۲، ص ۱۴۰). و بعيد نيست که معتقدان و مريدان مولوى بعد از مشاهدهٔ مقامات او در دوران سالمندى چنين پيشگوئى را از زبان عطار درباره عهد خردسالى وى ساخته باشند.

             بعد از وفات سلطان‌العلماء به سال ۶۲۸ يا ۶۳۱، فرزندش جلال‌الدين محمد به خواهش مريدان به‌جاى پدر بر مسند وعظ و تذکير و فتوى و تدريس نشست بى‌آنکه قدم در طريقت نهد، ليکن اندکى بعد از فوت پدر مريد و شاگردش سيد برهان‌الدين محقق ترمذى در طلب استاد به قونيه رسيد و چون بهاء ولد درگذشته بود به تربيت و ارشاد فرزندش جلا‌ل‌الدين، که در آن وقت در علوم ”قال“ به کمال بود، همت گماشت و براى آنکه در علوم شرعى و ادبى کامل شود او را به مسافرت و تحصيل در حلب و دمشق برانگيخت و او در حلب و دمشق به تحصيل در فقه حنفى پرداخت و گويا به فيض صحبت محيى‌الدين ابن‌العربى نائل گشت و پس از اين سفر که هفت سال به‌طول انجاميد به قونيه بازگشت و به‌دستور سيدبرهان‌الدين مدتى به رياضت ادامه داد و پس از گذشتن از بوتهٔ امتحان او، دستور تعليم و ارشاد يافت. بدين ترتيب مولوى تحصيل ظاهر و تربيت باطن را، خلاف بسيارى از مشايخ عهد، به‌ کمال در خود جمع کرد و نسبت تعليمش به‌وسيله سيد برهان‌الدين محقق به سلطان‌العلما و از او به مشايخ کبراويه مى‌رسد. سيد برهان‌الدين به سال ۶۳۸ در قيصريه وفات يافت و مولوى تا سال ۶۴۲ که سال ملاقات او با شمس تبريزى است به تدريس علوم شرعى در قونيه و وعظ و تذکير اشتغال داشت.            

             شمس‌الدين محمدبن‌على بن ملک داد تبريزى که ديدارش مولوى را بى‌کبار دگرگونه کرد از مشايخ آن روزگار و از تربيت‌يافتگان شيخ رکن‌الدين سجاسى و بابا کمال جندى و ابوبکر سَلَّه‌باف تبريزى بود. دربارهٔ اين ملاقات و کيفيت آن شرحى مستوفى در کتاب‌هاى ترجمه آمده است که گاه افسانه‌آميز به‌نظر مى‌رسد. مولوى با يافتن شمس پشت به مقامات دنيوى کرد و دست ارادت از دامان ارشاد شمس برنداشت و در ملازمت و صحبت او بود تا آنکه شمس در سال ۶۴۵ هـ . به‌دست عده‌اى از شاگردان متعصب مولانا، که گويا فرزندش علاء‌الدين نيز در ميان آنان بود، کشته شد. در اين هنگام مولوى که چهل و يک ساله بود چندگاهى با تشويش و اضطراب در انتظار شمس به‌سر برد و عاقبت به تصور آنکه او را در شام خواهد يافت به دمشق سفر کرد و مدتى در آنجا به جستجو گذرانيد و بعد از نوميدى تمام به قونيه بازگشت، در حالى‌که اين واقعه اثرى فراموش‌ناشدنى در او و آثارش باقى نهاد. پس از شمس تا ده سال ديگر صلاح‌الدين فريدون قونوى معروف به ”زرکوب“ ارادت مولانا را به‌خود جلب کرد و چون شيخ صلاح‌الدين در محرم سال ۶۵۷ درگذشت عنايت مولانا نصيب حسام‌الدين حسن‌بن محمدمعروف به چلبى حسام‌الدين (م ۶۸۳) گرديد. وى بعد از مولوى به جانشينى و خلافت او نايل گشت و همو است که مولوى را به نظم مثنوى تحريض کرد و تا آخر در اين راه با او همقدمى نمود.        

زندگانى واقعى مولانا به‌عنوان يک شاعر شيفته بعد از سال ۶۴۲ و انقلاب حال او آغاز شد و از آن پس از برکت انفاس شمس‌الدين عارفى وارسته و اصلى کامل شد و زندگى خود را وقف ارشاد و تربيت عده‌اى از سالکان در خانقاه خود کرد و دستهٔ جديدى از متصوفه را که به ”مولويه“ مشهور هستند به‌وجود آورد. اين سلسله بعد از مولوى تا چند قرن در آسياى صغير و ايران و سرزمين‌هاى ديگر پراکنده بودند (رش: طرائق‌الحقائق، ج ۲، ص ۱۴۰-۱۴۱). در طول اقامت و زندگانى مولانا در قونيه گروهى از پادشاهان و اميران و عالمان و وزيران با او معاصر يا معاشر بودند و نسبت به ”خداوندگار“ با حرمت بسيار رفتار مى‌کردند. مهمتر از همه معين‌الدين پروانه (مقتول به‌سال ۶۷۵ هـ) بود که غالباً براى استماع مجلس‌هاى مولانا به ”مدرسه“ او مى‌رفت و به‌همين سبب هم قسمتى از ”فيه‌مافيه“ خطاب به‌همين معين‌الدين است. از ميان عارفان و شاعران و نويسندگان مشهور که در قونيه با مولانا همزمان بودند صدرالدين قونوى و عراقى و نجم‌الدين دايه و قانعى طوسى و علامه قطب‌الدين محمودبن مسعود شيرازى و قاضى سراج‌الدين اُرْموى را مى‌توان نام برد.            

 ولادت و مرگ مولوى 

جلا‌ل‌الدين محمد فرزند بهاءالدين ولد که در ششم ربيع‌الاول سال ۶۰۴ هجرى در بلخ ولادت يافته بود. وفات مولانا جلال‌الدين در پنجم جمادى‌الآخر سال ۶۷۲ اتفاق افتاد. مرگ وى در قونيه به‌صورت واقعه‌اى سخت تلقى شد، چندانکه تا چهل روز مردم سوگ داشتند. جنازهٔ او را در قونيه نزديک تربت پدرش بهاءالدين ولد به‌خاک سپردند و اکنون به ”قبةالخضراء“ معروف است. با آنکه مولوى بر مذهب اهل سنت بود، در عين اعتقاد و ديندارى کامل مردى آزادمنش بود و به اهل ديگر دين‌ها و مذهب‌ها به ديدهٔ احترام و بى‌طرفي، چنانکه شايستهٔ مردان کاملى چون او است، مى‌نگريست.  

آثار مولوى

مهمترين اثر منظوم مولوى مثنوى شريف است در شش دفتر به بحر رمل مسدس مقصور يا محذوف که در حدود ۲۶۰۰۰ بيت دارد. در اين منظومهٔ طولانى که آن را به‌حق بايد يکى از بهترين زادگان انديشهٔ بشرى دانست، مولوى مسائل مهم عرفانى و دينى و اخلاقى را مطرح کرده و هنگام توضيح به ايراد آيه‌ها و حديث‌ها و يا تعريض بدان‌ها مبادرت جسته است. از مثنوى تاکنون اختصارهاى متعدد فراهم آمده و بر آن شرح‌هاى گوناگون نوشته شده است. از جمله ترجمه‌هاى مهم، ترجمه‌اى است از رينولد نيکلسون، به انگليسي، همراه با شرحى از آن که به انضمام طبع نفيسى از متن مثنوى انتشار يافت (۱۹۲۵-۱۹۴۰ ميلادى).

دومين اثر بزرگ مولوى ”ديوان کبير“ مشهور به ديوان غزليات شمس تبريزى است، زيرا مولوى به‌جاى نام يا تخلص خود در پايان غالب غزل‌هاى خود نام مرادش شمس‌الدين تبريزى را آورده است. چاپ منقح و مستند اين ديوان به تصحيح فاضلانهٔ مرحوم مغفور استاد بديع‌الزمان فروزانفر از سال ۱۳۳۷ تا ۱۳۴۵ شمسى انجام گرفت و شمارهٔ بيت‌هاى آن غير از رباعيات به ۳۶۳۶۰ رسيده است. غزل‌هاى مولوى مملو است از حقيقت‌هاى عالى عرفانى و درياهاى جوشانى است از عواطف حاد و انديشه‌هاى بلند شاعر.   

سومين اثر منظوم مولوى رباعيات او است که در چاپ مرحوم استاد فروزانفر عدد آنها به ۱۹۸۳ رباعى (۳۹۶۶ بيت) رسيده است. از مولوى اثرهائى به نثر باقى‌مانده که در خور اهميت بسيار است و آن شامل مجموعهٔ ”مکاتيب“ و ”مجالس“ او و کتاب ”فيه‌مافيه“ است.         

 شيوه و کلام مولوى 

کلام مولوى ساده و دور از هرگونه آرايش و پيرايش است. اين کلام سادهٔ فصيح منسجم گاه در نهايت علو و استحکام و جزالت و همه جا مقرون به صراحت و روشنى و دور از ابهام است. مولوى در استفاده از تمثيل‌ها و قصه‌هاى متداول مهارت خاص دارد. وسعت اطلاع او نه تنها در دانش‌هاى گوناگون شرعي، بلکه در همهٔ مسائل ادبى و مشکل‌هاى عرفانى و فرهنگ عمومى اسلامى حيرت‌انگيز است. کلام گيرندهٔ وى که دنبالهٔ سخنان شاعران خراسان و در اساس تحت تأثير آنان است، شيرينى و زيبائى و جلائى خاص دارد و در درجه‌اى از دلچسبى و دل‌انگيز است که عارف و عامى و پير و جوان را با هر عقيدت و نظرى که باشند به‌خود مشغول مى‌سازد.

  مثنوی

مشهور به مثنوی معنوی (یا مثنوی مولوی)، نام کتاب شعری از مولانا جلال‌الدین محمد بلخی شاعر و صوفی پارسی‌گو است.[۱] این کتاب از ۲۶٬۰۰۰ بیت و ۶ دفتر تشکیل شده و یکی از برترین کتاب‌های ادبیات عرفانی کهن فارسی و حکمت فارسی پس از اسلام است. این کتاب در قالب شعری مثنوی سروده شده‌است؛ که در واقع عنوان کتاب نیز می‌باشد. اگر چه قبل از مولوی، شاعران دیگری مانند سنائی و عطار هم از قالب شعری مثنوی استفاده کرده بودند ولی مثنوی مولوی از سطح ادبی بالاتر برخوردار است[نیازمند منبع]. در این کتاب ۴۲۴ داستان پی‌درپی به شیوهٔ تمثیل داستان سختی‌های انسان در راه رسیدن به خدا را بیان می‌کند. بیت نخست دفتر اول مثنوی معنوی به نی‌نامه شهرت دارد و چکیده‌ای از مفهوم ۶ دفتر است. این کتاب به درخواست شاگرد مولوی، حسام‌الدین حسن چلبی، در سالهای ۶۶۲ تا ۶۷۲ هجری/۱۲۶۰ میلادی تالیف شد. عنوان کتاب، مثنوی، در واقع نوعی از ساختار شعری است که در این کتاب استفاده می‌شود.

حکایات مثنوی و ساختار ادبی

 مثنوی‌ مولوی، همانند بیشتر مثنوی‌های صوفیانه، به صورت عمده از «داستان» به عنوان ابزاری برای بیان تعلیمات تصوف استفاده می‌کند. ترتیب قرار گرفتن داستان‌های گوناگون در این کتاب ظاهراً نظم مشخصی ندارد. شخصیت‌های اصلی داستان‌ها می‌تواند از پیامبران و پادشاهان تا چوپانان و بردگان باشد. حیوانات نیز نقش پررنگی در این داستان‌ها بازی می‌کنند.حکایات موجود در مثنوی از منابع مختلف قدیمی‌تر آمده‌اند. برخی عینا در مثنوی‌های عطار نیشابوری همچون منطق الطیر موجودند. برخی همچون داستان خلیفه و لیلی، پادشاه و خانه کمپیر، استر و استر، محمود و ایاز، گنج نامه، حلوا ساختن جهود و عیسوی و مسلمان از مقالات شمس استخراج شده‌اند.آخرین داستان مثنوی (شاهزادگان و دژ هوش ربا)، با وفات مولوی ناتمام ماند. دفتر ششم مثنوی از همین روی دفتری ناتمام است. فرزند او مثنوی زیبایی دارد که در آن از مرگ پدر و ناتمام ماندن مثنوی گله کرده‌است. اصل داستان را البته جویندگان می‌توانند در مقالات شمس تبریزی بیابند و از بخش پایانی قصه مطلع شوند.مولوی در مثنوی تبحر خود را در استفاده از اتفاقات روزمره برای توضیح دیدگاه‌های عرفانی‌اش نشان می‌دهد. ویژگی تمایزبخش دیگر این کتاب میزان گریزهای مکرر آن از داستان اصلی برای توضیح (گاه مفصل) نکات مختلف جنبی داستان، است. این نکته ممکن است بیانگر این باشد که برای مولوی مضمون داستان اهمیت بسیار بیشتری از سبک نگارش داشته‌است.

 مثنوی و کتب آسمانی 

برخی از ادیبان، مثنوی را تالی کتب آسمانی خوانده‌اند و برخی پا را از این هم فراتر نهاده و بر خلاف نص صریح قرآن، آنرا مصحف ثانی نام نهاده‌اند.عبدالرحمن جامی، مثنوی معنوی را «قرآن در زبان فارسی» نامیده‌است. بنابر نظر جلال‌الدین همایی، مثنوی اگر از سروده‌های گاتا، اوستای زرتشت، وداهای هندوان و عهد جدید مسیحیان (قرآن و عهد عتیق مستثنی شده‌اند) که در دسترسند، عمیق تر و پر مایه تر نباشد، قدر مسلم کمتر هم نیست. دلیل این اعتقاد به دو نکته باز می‌گردد. نکته اول آنکه سرچشمه فیض و سرمایه‌ای که سبب تالیف مثنوی گشته همانا وحی الهی است و این در جای جای مثنوی مشهود است. بنابر اعتقاد مسلمانان، وحی به پیامبران مختص نیست و چه بسا به تعبیر قرآن بر زنبور عسل نیز نازل گردد. بنابراین اعتقاد است که در مثنوی آمده‌است.

گیرم این وحی نبی گنجور نیست                                            هم کم از وحی دل زنبور نیست

چونکه اوحی الرب الی النحل آمده است                                 خانهٔ وحیش پر از حلوا شده است

 دلیل دوم آنکه مولانا روحی وحی‌گیر و وحی‌شناس داشته و این روح اثر خود را به شکل چشمگیری در مثنوی به جای گذاشته‌است.گر نبودی روحهای غیب‌گیر              وحی نآوردی ز گردون یک بشیر

 آرامگاه مولوی در قونیه

اگر خواسته شود که در باب تفکرات عرفانی مولوی تحقیق شود، شاید بهترین راه تحلیل کلیات شمس باشد. ولی اگر هدف شناخت برداشتهای او از زندگی و دین باشد، بررسی غزلهایش نتیجه‌ای در بر نخواهد داشت. به این منظور مثنوی انتخاب بهتری است. مولوی در تدوین این اثر قصد تعلیم و اندرز گویی داشته و راه‌های وصول به خدا و معرفت نفس را می‌آموزد.مولوی اساسا در قالب‌های صوفی‌گری امام محمد غزالی نمی گنجد. مثنوی او گاهی حتی با اصول صوفی‌گری مانند «نفرت از دنیا و عشق به خدا»، «فنای در خود و بقای در خدا» و تخلص به اخلاق الله» نیز در تعارض است. بر عکس مثنوی بیشتر با مسائلی از قبیل «حیات دینی روح» و «اشتیاق روح به اتحاد با حق» درگیر است.مثنوی، منتخب بدون نظم و ترتیبی از تمامی اندیشه‌های فلسفی و کلامی جهان اسلامی از آغاز تا قرن هفتم هجری است. مولوی هرچه در هر دستگاه فکری درست یافته است، انتخاب کرده‌است. رشته‌ای که این نکات نامرتبط را به یکدیگر پیوند داده‌است، داستانهای مثنوی است.

 طبقه‌بندی سبک گفتار 

اتاق بازسازی شده در قونیه منسوب به مولوی که در آن مثنوی را می‌سرود و توسط حسام‌الدین چلبی نگاشته می‌شد. مطالب مثنوی را از جهت فهم خواننده به سه بخش عام، خاص و اخص تقسیم می‌کنند. بخش عام یا محکمات بخشی از مثنوی است که در آن روی سخن با عامه‌است و هرکس نیز به قدر فهم خود از آن استفاده می‌کند. اکثر حکایات و نصایح و پندهای مثنوی در این بخش قرار دارند. چونکه بد کردی بترس ایمن نباش               زانکه تخم است و برویاند خداش

 بخش دوم مطالب مثنوی بخش خاص یا بخش حدفاصل نامیده می‌شود. مطالب این بخش گویی چنان است که مولوی با یاران دمساز خود در خلوت بیان نموده‌است و خوانندگان از روزنی جسته و گریخته از آن می‌شنوند.

با لب دمساز خود گر جفتمی             همچو نی من گفتنی‌ها گفتمی

بخش سوم از مطالب مثنوی بخش اخص یا متشابهات است که آن دسته از سخنان بسیار مشکل و مبهم مثنوی است که متشابهات قرآنی را به یاد می‌آورد. برخی از سخنان این بخش از مثنوی قابل تاویلند مانند

حیرت اندر حیرت آمد این قصص                  بیهشی خاصگان اندر اخص

که اشاره‌است به داستان بیهوش شدن پیامبر اسلام از هیبت دیدن جبرئیل. لیکن بخشی از اشعار این بخش یا تاویلات گوناگون دارند و یا تاکنون تفسیر نشده‌اند. چرا که با سکوت مولوی نیمه کاره رها شده‌اند.

گفتگو بسیار شد خامش شدم              مسئله تسلیم کردم تن زدم

 مثنوی و شمس تبریزی 

مولوی در حدود سن ۴۰ سالگی با شمس‌الدین محمد بن علی بن ملک داد تبریزی معروف به شمس تبریزی به مدت چهار سال (با یک دوره فترت) محشور شد و این ملاقات چنان اثری عمیق در وی گذاشت که هرجا در مثنوی کلمات آفتاب، خورشید و یا شمس آمده‌است، روی سخن بلافاصله به شمس تبریزی بازگشته‌است.

واجب آمد چونکه آمد نام او               شرح رمزی کردن از انعام او

 این موضوع محدود به این کلمات نیز نمی‌شود. هرجا در مثنوی داستانی از عشقی سوزان یا حکایت از محبتی جوشان می‌رود، سخن به شمس باز می‌گردد. حکایت عشق سلطان محمود و ایاز و حکایت عشق پادشاه و کنیز (اولین حکایت دفتر اول) از این جمله‌اند.بشنوید ای دوستان این داستان                        خود حقیقت نقد حال ماست آن

 مثنوی و حسام الدین حسن چلبی 

مصاحبت مولانا و حسام الدین حسن چلبی مدت ۱۰ سال به طول کشید و با وفات مولوی در سال ۶۷۲ پایان یافت. این سالها سالهای تالیف مثنوی معنوی است و مثنوی در حقیقت به خواست و اصرار حسام الدین از همان سال اول آشنایی سروده شد.

مطلع تاریخ این سودا و سود             بعد هجرت ششصد و شصت و دو بود

 مثنوی هفتاد من 

مثنوی در میان قالب‌های شعر فارسی، جزء قالب‌های سهل و آسان شعری شمرده می‌شود. به همین لحاظ نیز شعرایی چون نورالدین عبدالرحمن جامی، عطار نیشابوری، و ده‌ها شاعر دیگر، طبع خود را درقالب مثنوی آزموده‌اند و غالبا در انشاء شعر موفق بوده‌اند. لذا، حجم بالای مثنوی معنوی ظاهرا نباید موجب تعجب و تحت تاثیر قراردادن خواننده باشد. لیکن آنچه مثنوی معنوی را از سایر مثنوی‌ها جدا می‌کند روانی آن در عین خلاقیت و نوآوری ادبی و معنی دقیق الفاظ و تعبیرات جدید آن است. انتقال معنی از مطلبی به مطلبی و از حکایتی به مضمونی دیگر و در عین حال پیوستگی و ناگسسته بودن مطالب در آن از بدیعیات است.گر شود بیشه قلم دریا مدید                   مثنوی را نیست پایانی پدید

 ملیت مثنوی  

 مولوی خود زادهٔ بلخ بود (افغانستان امروز) و در زمان تصنیف مثنوی در قونیهٔ روم ( ترکیهٔ فعلی) می‌زیست. مثنوی را به گلی تشبیه کرده‌اند که گرچه در یک آب و خاک پرورش یافته، بوی عطرش مشام جهانیان را آگنده‌است. با آنکه مثنوی به عموم جهانیان تعلق دارد، ولی بهره ایرانیان و پارسی زبانان از وی بیشتر است. چرا که، اولا، مثنوی شریف به زبان پارسی سروده شده، و ثانیا، از محیط فرهنگی ایران بیشترین تاثیر را پذیرفته‌است. داستانهای مثنوی عموما با فرهنگ ایران آن روزگار منطبق بوده‌است. داستان کبودی زدن قزوینی نمونه‌ای بارز از اینگونه تاثیر فرهنگی ایران بر مثنوی است.

پارسی گو گرچه تازی خوشتر است               عشق را خود صد زبان دیگر است

با این وجود نباید ناگفته گذاشت که مثنوی معنوی تأثیر زیادی روی ادبیات و فرهنگ ترکی نیز داشته‌است. دلیل این امر این است که اکثر جانشینان مولوی در طریقه صوفی مربوط به او از ناحیه قونیه بودند و آرامگاه وی نیز در قونیه‌است.

ای بسا هندو و ترک همزبان             ای بسا دو ترک چون بیگانگان

برخی مولوی شناسان (ازجمله عبدالحسین زرین‌کوب) برآنند که در شهر قونیه در زمان مولوی، زبان مردم کوچه و بازار، زبان فارسی بوده است.مولوی در این کتاب مجموعه‌ای از اندیشه‌های فرهنگ اسلامی را گرد آورده‌است.

http://fa.wikipedia.org/wiki/مثنوی_معنوی

مولوی:

 ما مست الستیم به یک جرعه چون منصور     اندیشه و پروای سر دار نداریم

 شراب الستی همان باده عشق و معرفت و وجد و مستی حضور در ضیافت معشوق ازل و شهود جمال مطلق است و کلمه الست از آیه زیر در سوره اعراف گرفته شده:و اذ اخذنا من بنی آدم من ظهورهم ذریتهم و اشهدهم علی انفسهم الست بربکم قالوا بلی

مضمون آیه:خداوند عالم وحدت جانهای آدمیان را که شرف حضور داشتند در عالم ذر مورد خطاب قرار داد و فرمود آیا من پروردگار شما نیستم همه گفتند بلی ، یادآوری این عهد امت که جان آدمی را از وجد مستی لبریز می کند و ذکر همین عهد اشت که رسالت انبیاء و همه شاعران و هنرمندان حقیقی است و در ادب عرفانی ما مقصود از شراب وصول به همین مقام است چنانکه حافظ فرمود:خرم دل آنکه همچو حافظ     جامی از می الست گیرد

مولوی می فرماید:

بي پاي طواف آريم بي سر به سجود آييم    چون بي سر و پا كرد او اين پا و سر ما را

بي پاي طواف آريم گرد در آن شاهي   كو مست الست آمد بشكست در ما را

 ***

صد هزاران جان فدا شد از پي باده الست    عقل گويد كان مي ام در سر مبادا بي شما

 مولوی هم معتقد بود که آن بلی ،بلا بود، و همین بلا خاکستر تو را کیمیا کند 

 گفت الست و تو بگفتي بلي    شكر بلي چيست كشيدن بلا

 سر بلي چيست كه يعني منم     حلقه زن درگه فقر و فنا

 هم برو از جا و هم از جا مرو    جا ز كجا حضرت بي جا كجا

 پاك شو از خويش و همه خاك شو    تا كه ز خاك تو برويد گيا

 ور چو گيا خشك شوي خوش بسوز    تا كه ز سوز تو فروزد ضيا

 ور شوي از سوز چو خاكستري     باشد خاكستر تو كيميا

 حقیقتا این شعر فوق انسان را مست الست می کند

 ***

 الست عشق رسيد و هر آنكه گفت بلي     گواه گفت بلي هست صد هزار بلا

 *** 

 يار ما عشقست و هر كس در جهان ياري گزيد

 كز الست اين عشق بي ما و شما مست آمدست

 *** 

 مولوی:آیا به یاد داری دلبر روز الست چه گفت ؟ به یاد آور که گفت من ساخته خویش را در مزایده ندهم .و گفت من مراد همه هستم و تو ای انسان مراد منی یعنی مراد مراد

 دلبر روز الست چيز دگر گفت پست    هيچ كسي هست كو آرد آن را به ياد

 گفت به تو تاختم بهر خودت ساختم    ساخته خويش را من ندهم در مزاد

 گفتم تو كيستي گفت مراد همه    گفتم من كيستم گفت مراد مراد

 ***

 ما عاشق مستيم به صد تيغ نگرديم

 مستان الستيم بجز باده ننوشيم

 ***

 الست گفتيم از غيب و تو بلي گفتي    چه شد بلي تو چون غيب را عيان كرديم

 پنير صدق بگير و به باغ روح بيا     كه ما بلي تو را باغ و بوستان كرديم

 سعدی می فرماید :مستی این شراب تا شام قیامت است

 نماز شام قیامت باز به هوش آید      کسی که خورده بود می زبامداد الست

 ***

 ما مست الستیم به یک جرعه چو منصور

 این نوشتار اشارتی بو برای انسان های بلی گفته در روز الست ،تندی اسرار چنان است که مولوی گوید منصور حلاج را اشارتی به اسرار کرد و مردم به سبب عدم درک ،او را دار زدند 

 گفت آن یار کز او گشت سر دار بلند       جرمش آن بود که اسرار هویدا می کرد

 حال مولانا گوید اسرار من چنان تند است که گر گویم منصور مرا دار زند 

 حلاج اشارت گو از خلق به دار آمد      وز تندی اسرارم ،حلاج زند دارم