حکايت (۲)

 مَلِک‌زاده‌اي را شنيدم که کوتاه بود و حقير و ديگر برادران، بلند و خوب‌روي. (۱)باري پدر به کراهت و استحقار در او نظر مي‌کرد(۲). پسر به فراست [و] استبصار به جاي آورد (۳) و گفت: اي پدر! کوتاه ِ خردمند به که نادان ِ بلند. نه هر چه به قامت مه‌تر، به قيمت به‌تر(۴). الشاة ُ نظيفة  ٌ والفيلُ جيفة  ٌ. (۵)

اقلُ جبالَ‌الارض‌ ِ طورٌ و انّه              لِاعظم ُعنداللهِ قدراً و منزلا ً (۶)

آن شنيدى که لاغرى دانا              گفت باري به ابلهى فربه

اسب تازى وگر ضعيف بود          هم‌چون‌آن از طويله‌ي خر، به (۷)

 

پدر بخنديد و ارکان دولت پسنديدند و برادران به جان برنجيدند.

تا مرد، سخن نگفته باشد                عيب و هنرش نهفته باشد

هر پيسه گمان مبر نهالى                      شايد که پلنگ ِ خفته باشد! (۸)

شنيدم که مَلِک را در آن قـُرب، دشمني صعب روي نمود(۹). چون لشکر از هر دو طرف روي درهم آوردند، اول کسي که به ميدان درآمد اين پسر بود. گفت:

آن نه من باشم که روز جنگ، بيني پشت من     آن من‌ام گر در ميان خاک و خون، بيني سري

کان که جنگ آرد، به خون خويش بازي مي‌کند  روز ميدان، وآن که بگريزد به خون لشکري (۱۰)

اين بگفت و بر سپاه دشمن زد و تني چند مردان کاري بينداخت. چون پيش پدر آمد، زمين خدمت ببوسيد و گفت :

اى که شخص من‌ات، حقير نمود            تا درشــتى هنر نپنداري

اسب لاغرميان به کار آيد                روز ميدان، نه گاو ِ پروارى!

آورده‌اند که سپاه دشمن بسيار بود و اينان اندک. جماعتي، آهنگ ِ گريز کردند. پسر، نعره زد و گفت: اي مردان! بکوشيد، يا جامه‌ي زنان بپوشيد! (۱۱) سواران را به گفتن او تـهوّر(۱۲) زيادت گشت و به‌يک‌بار حمله آوردند. شنيدم که هم در آن روز بر دشمن ظفر يافتند. مَلِک، سر و چشم‌اش ببوسيد و در کنار گرفت و هر روز نظر بيش کرد تا ولي‌عهد خويش کرد. برادران، حسد بردند و زهر در طعام‌اش کردند. خواهر از غرفه بديد [و] دريچه بر هم زد(۱۳). پسر دريافت و دست از طعام کشيد و گفت: محال است که هنرمندان بميرند و بي‌هنران جاي ايشان بگيرند.

کس نيابد به زير ِ سايه‌ي بوم                 ور هماى از جهان شود معدوم (۱۴)

پدر را از اين حال، آگهي دادند. برادران‌اش را بخواند و گوش‌مالي به‌واجب بداد(۱۵). پس هريکي را از اطراف بلاد، حـِصّه معين کرد تا فتنه نشست و نزاع برخاست(۱۶)، که ده درويش در گليمى بخسبند و دو پادشاه در اقليمى نگنجند!

نيم‌نانى گر خورَد مرد خدا             بذل درويشان کند نيمى دگر

ملک اقلمى بگيرد پادشاه               هم‌چون‌آن در بند اقليمى دگر!

توضيحات:

(۱) معني جمله: شنيده‌ام که پادشه‌زاده‌اي، کوتاه قد بود و ريزاندام و برادران ديگر او بلندقامت و نيک‌چهره

(۲) باري: اين‌جا به معناي يک‌بار؛ سعدي در گلستان، بيش‌تر «باري» را به اين معنا به‌کار مي‌برد و کم‌تر به معناي «في‌الجمله» يعني سخن کوتاه و القصه؛ دکتر «خطيب ره‌بر»، در شرحي که بر گلستان نوشته، تقريبن در تمام موارد از «باري»، معناي دوم‌ را افاده کرده که اشتباه است*  کراهت: ناپسندي، بي‌ميلي * استحقار: خوارداشتن * معناي جمله: پادشاه به اين پسر کوچک ، بانارضايتي و ديده‌ي تحقير نظر مي‌کرد

(۳)  فراست: فهم و دانايي * اسبصار: ديدن به چشم عقل و خرد * اين «و» بين جمله در نسخه‌ي «محمدعلي فروغي» نيست و من آن‌را اضافه کرده‌ام. معناي عبارت: پسر [جانِ ِ نگاه پدر را] با تيزبيني و کياستي که داشت، دريافت

(۴) معناي جمله: هرچيزي که به ظاهر بزرگ باشد، به قيمت نيز گران و سنگين‌تر نيست

(۵) معناي عبارت عربي: گوسفند، پاک است و فيل ناپاک؛ ظاهرن مراد آن است که [طبق شرع اسلام] گوشت گوسفند با همه‌ي ريزاندامي‌اش، حلال و پاک است اما فيل با آن اندام درشت‌اش، ناپاک است و حرام‌گوشت

(۶) معناي بيت عربي: کوه طور، کوچک‌ترين کوه‌هاست اما نزد خدا عزيزترين‌شان. تلميح دارد به داستان تجلي خدا بر موساي پيام‌بر که در کوه طور اتفاق افتاد

(۷) داستان آن مرد لاغراندام را شنيده‌اي (؟) که به گول‌مردي چاق و نادان مي‌گفت: اسب عربي حتا اگر لاغرميان و ضعيف باشد، از يک طويله خر جلو مي‌زند

(۸) در بعضي نسخه‌ها به جاي مصرع اول اين بيت آمده: «هر بيشه گمان مبر که خالي‌ست»؛ نهال: نخجير و صيد *  پيسه: سياه و سفيد *  معني بيت: کنام پلنگان در کوه است نه بيشه، اما تو هشيار باش که نه هر بيشه‌اي خالي‌ست و هر سياه‌ و سفيدي، شکار؛ شايد که پلنگي در بيشه باشد.

(۹) معني عبارت: به گوش‌ام رسيد که در هم‌آن ايام، دشمني سخت، بر مَلِک خصم آورد و جنگ گزيد

(۱۰) معني قطعه: من آن ترسوي بزدل نيستم که در روز جنگ پشت به ميدان کنم و از مهلکه بگريزم. اگر همه بگريزند و يک نفر باشد که زهره‌ي حمله به سپاه دشمن را داشته باشد، آن من‌ام. کسي که در روز جنگ شجاعت جنگيدن و به ميدان رفتن دارد، فقط جان خود را به خطر انداخته، اما کسي که مي‌گريزد جان يک لشکر را بر لب تيغ نشانده.

(۱۱) قدما از بلاهت، شجاعت را مرده‌ريگ مردان مي‌دانسته‌اند! هم از اين روست که پسر به ريش‌خند، آنان را که مي‌گريزند «زن» خطاب مي‌کند تا بل‌که به اين سياق، غيرت‌شان بجنبد!

(۱۲) تهور: (به فتح اول و دوم و ضم وتشديد سوم) شجاعت

(۱۳) معناي عبارت: خواهر، از ايوان ديد که برادران چه مي‌کنند و با به هم کوفتن دريچه، ديگر برادر را از نيرنگ آنان آگاهي داد

(۱۴) بوم: جغد، بوف، نماد شومي *  هماي: مرغ افسانه‌اي سعادت و نيک‌بختي * مفهوم بيت: حتا اگر هنرمندي در جهان نماند، قدر بي‌هنران نيفزايد. سعدي در بيتي گويد:  «سنگ بدگوهر اگر کاسه‌ي زرين بشکست    قيمت سنگ نيفزايد و زر کم نشود»

(۱۵) معناي عبارت: جزايي آن‌چون‌آن که سزا بود

(۱۶)حصه: بهره (لغت‌نامه‌ي دهخدا)* معناي عبارت: هر يک از برادران را والي ولايتي کرد تا دور از هم باشند و فتنه و آشوب فرو نشيند

 

حکايت (۳)

طايفه‌ي دزدان عرب بر سر کوهي نشسته بودند و منفذ کاروان بسته و رعيت بُلدان از مکايد ايشان مرعوب و لشکر سلطان، مغلوب(۱)؛ به حکم آن که مَلاذي، منيع(۲)،  از قله‌ي کوهي گرفته بودند و ملجا و ماواي خود ساخته. مدبران ممالک آن طرف در دفع مضرات ايشان مشاورت همي کردند که اگر اين طايفه هم بر اين نـَسَق روزگاري مداومت نمايند، مقاومت ممتنع گردد. (۳)

درختى که اکنون گرفته است پاى          به نيروى مردى، برآيد ز جاى

و گر هم‌چون‌آن، روزگارى، هـِلى          به گردون‌‌اش از بيخ بر نگسلى

سر ِ چشمه شايد گرفتن به بيل          چو پر شد نشايد گذشتن به پيل (۴)

 سخن بر اين مقرر شد که يکي به تجسس ايشان برگماشتند و فرصت نگاه ‌مي‌داشتند تا وقتي که بر سر قومي رانده بودند و مقام(۵)، خالي مانده؛ تني چند مردان واقعه‌ديده‌ي جنگ‌آزموده را بفرستادند تا در شِعب جـَبَـل (۶) پنهان شدند. شبان‌گاهي که دزدان باز آمدند سفرکرده و غارت‌آورده، سلاح از تن بگشادند و رخت و غنيمت بنهادند. نخستين دشمني که بر سر ايشان تاختن آورد، خواب بود. چندان‌ که پاسي از شب درگذشت،

قرص خورشيد در سياهى شد          يونس اندر دهان ماهى شد، (۷)

مردان دلاور از کمين به در جستند و دست يکان‌يکان بر کتف بستند و بامدادان به درگاه مَلِک، حاضر آوردند. همه را به کشتن اشارت فرمود. اتفاقن در آن ميان، جواني بود ميوه‌ي عنفوان شباب‌اش نورسيده و سبزه‌ي گلستان عذارش نودميده.(۸) يکي از وزرا، پاي ِ تخت مَلِک را بوسه داد و روي شفاعت بر زمين نهاد و گفت: اين پسر هنوز از باغ زنده‌گاني، بر نخورده و از ريعان جواني تمتع نيافته (۹). توقع به کرم و اخلاق خداوندي‌ست که به بخشيدن خون او، بر بنده منت نهد. مَلِک، روي از اين سخن درهم کشيد و موافق راي بلندش نيامد و گفت:

پرتو نيکان نگيرد هر که بنيادش بد است       تربيت، نااهل را چون گردکان برگنبد است(۱۰)

نسل فساد اينان منقطع‌کردن اولاترست و بيخ تبار ايشان برآوردن، که آتش نشاندن و اخگر گذاشتن و افعي کشتن و بچه نگه‌داشتن، کار خردمندان نيست. (۱۱)

ابر اگر آب زندگى بارد            هرگز از شاخ بيد، بر نخورى

با فرومايه روزگار مبر             کز نى بوريا، شکر نخورى (۱۲)

وزير، اين سخن بشنيد و طوعن و کرهن (۱۳) بپسنديد و بر حسن راي مَلِک، آفرين خواند و گفت: آن‌چه خداوند ـــ دام َ مـُلکـُه‌ (۱۴)ـــ فرمود،عين حقيقت است، که اگر در صحبت آن بدان تربيت يافتي، طبيعت ايشان گرفتي و يکي از ايشان شدي، اما بنده اميداورست که در صحبت صالحان تربيت پذيرد و خوي خردمندان گيرد که هنوز طفل است و سيرت بغي و عناد در نهاد او متمکن نشده (۱۵) و در خبر است: کلُ مولودٍ يولدُ على‌الفطرة ِ فابواهُ يهَوِّدانه و ينصرانه و يمجسانه. (۱۶)

با بدان يار گشت هم‌سر لوط (۱۷)          خاندان نبوت‌اش گم شد

سگ اصحاب کهف روزى چند           پى نيکان گرفت و مردم شد

اين بگفت و طايفه‌اي از ندماي مَلِک با وي به شفاعت، يار شدند تا مَلِک از سر خون او درگذشت و گفت: بخشيدم، اگر چه مصلحت نديدم.

دانى که چه گفت زال با رستم گـُرد(۱۸)؟          دشمن نتوان حقير و بيچاره شمرد

ديديم بسى  که آب سرچشمه‌ي خـُرد          چون بيش‌تر آمد، شتر و بار ببرد

في‌الجمله (۱۹)، پسر را به ناز و نعمت برآوردند و استادان به تربيت او نصب کردند تا حسن خطاب و رد جواب و آداب خدمت ملوک‌اش درآموختند (۲۰) و در نظر همه‌گان پسنديده آمد. باري وزير از شمايل او در حضرت مَلِک شمه‌اي مي‌گفت که تربيت عاقلان در او اثر کرده است و جهل قديم از جبلت (۲۱)او به در برده. مَلِک را تبسم آمد و گفت:

عاقبت، گرگ‌زاده گرگ شود          گرچه با آدمى بزرگ شود

سالي دو بر اين برآمد. طايفه‌ي اوباش محلت بدو پيوستند و عقد موافقت بستند تا به وقت فرصت، وزير و هر دو پسرش را بکشت و نعمت بي‌قياس برداشت و در مغازه‌ي دزدان به جاي پدر نشست و عاصي شد(۲۲). مَلِک، دست تحير به دندان گزيدن گرفت و گفت:

شمشير نيک از آهن بد چون کند کسى؟       ناکس به تـربيت نشود اى حکيم، کس

باران که در لطافت طبع‌اش خلاف نيست       در باغ، لاله رويد و در شوره‌زار، خس(۲۳)

زمين ِ شوره، سنبل بر نيارد                 در او تخم وعمل ضايع مگردان

نکويى با بدان کردن چون‌آن است        که بد کردن به‌جاى  نيک‌مردان (۲۴)

توضيحات:

(۱) معني جمله: گروهي از دزدان تازي بر قله‌ي کوهي فراهم  بودند و به غارت کارواناني که از آن ناحيت عبور مي‌کردند، مشغول؛ مردم بلاد اطراف، مدام از ايشان هراس‌مند بودند و شحنه‌هاي سلطان را هم ياراي مقابله با آنان نبود

(۲) به حکم آن‌که: به اين علت که *  ملاذ: (به فتح اول) پناه‌گاه (طبق ضبط مرحوم علامه علي‌اکبر دهخدا، املاي آن بر وجه «ملاز» هم رواست)، منيع: محکم و استوار؛ ملاذي منيع: جان‌پناهي ايمن و دور از دست‌رس

(۳) معني جمله: بزرگان شهرهاي آن اطراف، به راي‌زني درباره‌ي نحوه‌ي مقابله با اين دزدان پرداختند تا هر چه زودتر چاره‌اي يابند؛ چه اين‌که اگر دزدان، مدتي به هم‌اين شيوه ادامه مي‌دادند آن‌چون‌آن قدر مي‌شدند که ديگر کسي را توان از بين بردن آنان نمي‌بود

(۴) معني قطعه: نهال تازه کاشته شده، به يک زورآزمايي مرد از جاي درمي‌آيد، اما اگر روزگاري بر اين بگذرد و در خاک ريشه کند، بنيادش چون‌آن استوار آيد که ديگر به ساده‌گي نمي‌توان آن‌را برآورد؛ هم‌آن‌گونه که سرچشمه‌ي باريک و کم‌آب را به کمک بيلي مي‌توان بست، اما چو رود خروشان شود، فيلي هم نمي‌تواند از آن گذشت *  در بيت دوم اين قطعه، کلمه‌ي «گردون» ايهام دارد. معني اول آن مي‌تواند چرخ گردون و روزگار باشد و به کنايه از اين‌که روزگار هم نمي‌تواند درخت را از جاي درآورد و دوم به معني «ارابه» و «چرخ» که با آن بار مي‌کشند و مراد اين نيز مي‌تواند باشد.

(۵) مقام: اقامت‌گاه (تلفظ اين کلمه هم به فتح اول و هم به ضم اول، صحيح است)

(۶) شِعب جـَبَـل: کوره‌راه‌هاي کوه (مراد آن است که مردان در نقاط کم‌تر هويداي کوهستان و نزديک مقام دزدان، پنهان شدند)

(۷) مفهوم بيت: ماه، هم‌چون ماهي که يونس را در کام کشيد، هور را فرو بلعيد و «شبي چون شبه روي شسته به قيــر» فرا رسيد

(۸) معناي عبارت: «سعدي» صورت جوان را به گلستان تشبيه کرده و موي صورت را به سبزه؛ مراد آن است که آن فرد، نوجواني بود که تازه ريش بر چهره‌اش روييده بود

(۹) بر: ميوه * ريعان: نوبر و ابتدا و به‌تر هر چيز * معني جمله: اين تازه‌جوان، از درخت حيات، ميوه نچيده و بهره نيافته و شيريني جواني و زنده‌گاني را فرصت چشيدن نداشته  

(۱۰) معني بيت: هم‌چون‌آن که گردو بر گنبد گرد نمي‌ماند و فرو مي‌غلتد، آن‌که نهاد نانيکو دارد را تربيت موثر نمي‌افتد

(۱۱) مفهوم عبارت: چو آتش را خاموش کني و خاکسترش را بنهي، پس از مدتي دوباره شعله‌ور ‌شود و هم‌چون ماربچه‌اي که «بر پاي راعي زند»، بلاي جان و هستي‌سوز؛ ريشه‌ي اين دزدان نا به‌کار را هم بايد از بيخ بريد که در غير اين‌صورت باز بار و بر مي‌گيرند و تناور مي‌شوند

(۱۲) معني قطعه: اگر از ابر، آب حيات ببارد، بر درخت بيد که ذاتن ميوه‌آور نيست، بري نمي‌رويد. زينهار که تو نيز با پستان و رذلان ننشيني که ني حصيربافي را با ني شکر «تفاوت از زمين تا آسمان است» و نمي‌توان بهره‌اي از لئيمان برد

(۱۳) طوعن و کرهن: خواه‌ناخواه

(۱۴) دام ملکه: (جمله‌ي دعايي به معناي  ِ) ملک و فرمان‌روايي‌اش بر دوام باد

(۱۵) معني عبارت: هنوز خوي سرکشي و بدطينتي در نهاد او جاي‌گير نشده

 (۱۶) معني عبارت عربي: کودکان با سرشت پاک و پذيراي هر چيز نيک و بد زاده مي‌شوند و پدران و مادران‌اند که آن‌ها را يهودي يا ترسا و زردشتي مي‌کنند

 (۱۷) در بعضي نسخه‌ها به جاي اين مصرع آمده: «پسر نوح با بدان بنشست»

(۱۸) گـُرد: پهلوان

(۱۹) في‌الجمله: باري، سخن کوتاه، خلاصه

(۲۰) مفهوم عبارت: معلمان نيکو بر پسر گماشتند تا بالاخره او را خوش‌صحبتي و پاسخ‌ نيک‌دادن و آداب و رسوم خدمت‌گزاري در درگاه پادشاه و نديمي او آموختند

(۲۱) جبلت: طبيعت و خلق‌وخوي نهادينه

 (۲۲) معناي چند جمله: دو سال از اين ماجرا گذشت و ولنگارارن و هرزه‌گان آن نواحي، با ياري پسر نقشه کشيدند و وزير و هر دو فرزندش را کشتند و مال بي‌اندازه و فراوان دزديدند و دزدبچه‌ي جوان، در جاي‌گاه ِ ره‌زنان جاي پدر را گرفت.

(۲۳) معني بيت: کسي در لطافت طبع و سرشت باران شکي ندارد، اما هم‌اين باران که باغ را جان تازه مي‌دهد و گل لاله در آن مي‌روياند، در شوره‌زار خس مي‌پرورد و بس.

(۲۴) شيخ در جاي ديگر فرمايد: «ترحم بر پلنگ تيزدندان  ستم‌کاري بود بر گوسپندان»

 

حکايت (۴)

يکي را از ملوک عجم حکايت کنند که دست تطاول به مال رعيت دراز کرده بود و جور و اذيت آغاز کرده، تا به جايي که خلق از مکايد فعل‌اش به جهان برفتند و از کـُربَت جورش، راه غربت گرفتند (۱). چون رعيت کم شد، ارتفاع ولايت نقصان پذيرفت و خزانه تهي ماند و دشمنان زور آوردند. (۲)

هر که فريادرس روز مصيبت خواهد         گو در ايام سلامت، به جوان‌مردى کوش

بنده‌ي حلقه به گوش، ار ننوازى برود             لطف کن، لطف، که بيگانه شود حلقه به گوش

باري، به مجلس او در، کتاب «شاه‌نامه» همي خواندند در زوال مملکت «ضحاک» و عهد «فريدون». وزير، مَلِک را پرسيد: هيچ توان‌دانستن که «فريدون» که گنج و ملک و حشم نداشت، چه‌گونه بر او مملکت مقرر شد؟ گفت: آن چون‌آن که شنيدي، خلقي بر او به تعصب گرد آمدند و تقويت کردند و پادشاهي يافت. گفت: اي مَلِک! چو گردآمدن خلقي موجب پادشاهي‌ست، تو مر خلق را پريشان براي چه مي‌کني؟ مگر سر پادشاهي‌کردن نداري؟

همان به که لشکر به جان پرورى          که سلطان به لشکر کند سرورى(۳)

ملک گفت: موجب گردآمدن سپاه و رعيت چه باشد؟ گفت: پادشاه را کرم بايد تا بر او گرد آيند و رحمت، تا در پناه دولت‌اش ايمن نشينند و تو را اين هر دو نيست.

نکند جورپيشه، سلطانى          که نيايد ز گرگ چوپانى

پادشاهى که طرح ظلم افکند           پاى ديوار مُـلک خويش بکند

مَلِک را پند وزير ناصح، موافق طبع مخالف نيامد(۴). روي از اين سخن درهم کشيد و به زندان‌اش فرستاد. بسي برنيامد که بني عمّ سلطان ، به‌منازعت خاستند و مُـلک پدر خواستند (۵). قومي که از دست تطاول او به جان آمده بودند و پريشان شده، بر ايشان گرد آمدند و تقويت کردند تا مـُلک از تصرف اين به‌در رفت و بر آنان مقرر شد. (۶)

پادشاهى کو روا دارد ستم بر زير دست      دوست‌دارش روز سختى دشمن زورآور است

با رعيت‌صلح کن وز جنگ خصم، ايمن نشين، زان‌که شاهن‌شاه ِعادل را رعيت لشکر است(۷)

 

 توضيحات:

(۱) تطاول‌کردن: ظلم و جور کردن * کربت: دل‌گيري و اندوه * معني عبارت: مردم از آزار و ستمي که پادشاه به ايشان روا مي‌داشت، ترک مملکت مي‌کردند و در غربت سکنا مي‌گزيدند.

(۲)معني عبارت: چون جمعيت شهر، اندک شد، ناگزير خراج‌گزاران و ماليات‌دهنده‌گان هم کاستند و خزانه، تهي و درآمد متنفي شد و به تبع اين، دشمنان شاه، قدرت گرفتند و ترس وهراس ريختند

(۳) «سعدي» در حکايتي از «گلستان» گويد: «چو دارند گنج از سپاهي دريغ   دريغ آيدش دست بردن به تيغ» و «زر بده مرد سپاهي را تا سر بنهد  وگرش زر ندهي، سر بنهد در عالم»

 (۴) طبع مخالف: سرشت سرکش و ناسازگار

(۵)معني جمله: طولي نکشيد که عموزاده‌گان سلطان، به ستيزه‌جويي برخاستند و پادشاهي ميراثي پدرشان [که عمو تصاحب کرده بود] طلب کردند.

(۶) معناي عبارت: مملکت از دست پادشاه خارج شد و بر عموزاده‌گان رسيد.

(۷) مفهوم بيت: اي پادشاه! زينهار که چون رعيت را راضي نگاه داري، از دشمنان بيم و باک ندار که رعيت، پادشاه درست‌کار و دادپيشه را، لشکر مستحکم و شکست‌ناپذير است.

 

حکايت (۵)

 

پادشاهي، با غلامي عجمي در کشتي نشست و غلام، ديگر دريا را نديده بود و محنت کشتي نيازموده (۱)، گريه و زاري درنهاد و لرزه براندام‌اش اوفتاد. چندان‌که ملاطفت کردند آرام نمي‌گرفت و عيش مَلِک ازو منغص بود (۲)؛ چاره ندانستند. حکيمي در آن کشتي بود، مَلِک را گفت: اگر فرمان دهي من او را به طريقي خامش گردانم . گفت: غايت لطف و کرم باشد(۳). بفرمود تا غلام به دريا انداختند. باري چند غوطه خورد؛ موي‌اش را گرفتند و پيش کشتي آوردند، به دو دست در سکان (۴) کشتي آويخت. چون برآمد به گوشه‌اي بنشست و قرار يافت. مَلِک را عجب آمد. پرسيد: در اين چه حکمت بود؟ گفت: از اول، محنت غرقه‌شدن ناچشيده بود و قدر سلامتي نمي‌دانست، هم‌چون‌اين، قدرعافيت کسي داند که به مصيبتي گرفتار آيد.

اى سير! تو را نان جويـن خوش ننمايد        معشوق من‌ است آن‌که به نزديک تو زشت است

                         حوران بهشتى را دوزخ بود اعراف        از دوزخيان پرس که اعراف ، بهشت است (۵)

                         فرق است ميان آن‌که يارش در بر        تا آن‌که دو چشم انتظارش بر در

توضيحات:

(۱) معناي عبارت: پادشاهي را در سفري، يک غلام غيرتازي هم‌ره بود و غلام، پيش از اين هرگز سفر دريايي نرفته بود و در کشتي ننشسته و با سختي‌هاي آن ناآشنا بود.

(۲) منغص: (بر وزن مرتب) مکدر * يعني اوقات پادشاه از گريه و زاري غلام، تلخ گشته بود

(۳) معني چند جمله: پير خردمندي که در کشتي بود، شاهن‌شاه را گفت که اگر رخصت فرمايي، من اين غلام را به حيلتي، آرام گردانم و پادشاه گفت: نهايت لطف و مهرباني‌ات باشد، اگر چون‌اين کني

(۴) در اصل، آلتي‌ست که با آن جهت کشتي را تغيير دهند (لغت‌نامه‌ي دهخدا)، اما اين‌جا مراد از آن، کناره‌هاي کشتي‌ست.

(۵) معني دو بيت: سير را نان جو در چشم نيايد، اما براي گرسنه، هم‌آن نان جوين هم معشوقي‌ست قيمتي و گران‌قدر؛ دزوخ براي فرشته‌گان بهشتي، چون جهنم است، ليک براي جهنميان چون بهشت است؛ «سعدي» در جايي ديگر گويد: «لذت انگور، بيوه داند، نه خداوند ِ ميوه!».

 

حکايت (۶)

«هرمز» را گفتند: وزيران پدر را چه خطا ديدي که بند فرمودي؟ گفت: خطايي معلوم نکردم، وليکن ديدم که مهابت من در دل ايشان بي‌کران است و بر عهد من اعتماد کلي ندارند؛ ترسيدم از بيم گزند خويش، آهنگ هلاک من کنند (۱) . پس، قول حکما را کار بستم که گفته‌اند :

از آن کز تو ترسد، بترس اى حکيم               وگر با چون او صد، بر آيى به جنگ

از آن مار بر پاى راعى زند                     که ترسد سرش را بکوبد به سنگ (۲)

نبينى که چون گربه عاجز شود                              برآرد به چنگال چشم پلنگ؟

توضيحات:

(۱) معني چند جمله: فرزند «انوشيروان» عادل را گفتند که از وزيران و نديمان پدرت چه خطايي ديدي که به زندان‌شان افکندي؟ گفت: خطايي نديدم اما ديدم که در دل‌ از من ترس دارند و بر پادشاهي و دولت من، آن‌چون‌آن که بايد وفادار و ايمن نيستند. بيم‌ناک شدم که مبادا از ترس اين‌که جان‌شان را بستانم، پيش‌دستي جويند و هلاک‌ام کنند.

(۲) راعي: چوپان * معناي دو بيت: اي هوشيار! هشدار که از آن ضعيف که مهابت تو در دل دارد، بترس، حتا اگر از پس صد حريف چون‌ او برآيي؛ مار، چوپان را از ترس جان خود مي‌کشد و باشد که اينان نيز چون هم‌آن مار، مايه‌ي دردسر باشند و آزار.

 

حکايت (۷)

يکي از رفيقان، شکايت روزگار نامساعد به نزد من آورد که کفاف اندک دارم و عيال بسيار و طاقت فاقه نمي‌آرم و بارها در دل‌ام آمد که به اقليمي ديگر نقل کنم تا در هر آن صورت که زندگي کرده شود، کسي را بر نيک و بد من اطلاع نباشد.(۱)

بس گرسنه خفت و کس ندانست که کي‌ست        بس جان به لب آمد که بر او کس نگريست(۲)

باز از شماتت اعدا برانديشم که به طعنه در قفاي من بخندند و سعي مرا در حق عيال، بر عدم مروت حمل کنند و گويند: (۳)

مبين آن بى‌حميت را که هرگز          نخواهد ديد روى نيک‌بختى

که آسانى گزيند خويش‌تن را          زن و فرزند بگذارد به سختى(۴)

و در علم محاسبت، چون‌آن‌که معلوم است، چيزي دانم و گر به جاه شما جهتي معين شود که موجب جمعيت خاطر باشد، بقيت عمر از عهده‌ي شکر آن نعمت برون‌آمدن نتوانم(۵). گفتم : عمل پادشاه، اي برادر، دو طرف دارد: اميد و بيم؛ يعني اميد نان و بيم جان، و خلاف راي خردمندان باشد بدان اميد، متعرض اين بيم شدن. (۶)

کس نيايد به خانه‌ي درويش          که خراج  زمين و باغ بده

يا به تشويش و غصه راضى باش          يا جگربند، پيش زاغ بنه (۷)

 گفت: اين مناسب حال من نگفتي و جواب سوال من نياوردي. نشنيده‌اي که هر که خيانت ورزد، پشت‌اش از حساب بلرزد؟

راستى موجب رضاى خداست          کس نديدم که گم شد از ره راست

 و حکما گويند ، چار کس از چار کس به جان برنجند: حرامي از سلطان و دزد از پاسبان و فاسق از غماز و روسبي از محتسب، و آن‌را که حساب پاک است، از محاسب چه باک است؟ (۸)

مکن فراخ روى در عمل اگر خواهى         که وقت رفع تو باشد مجال دشمن تنگ

تو پاک باش و مدار از کس اى برادر، باک          زنند جامه‌ي ناپاک، گازران بر سنگ (۹)

 گفتم : حکايت آن روباه مناسب حال توست که ديدند‌ش گريزان و بي خويش‌تن، افتان و خيزان. کسي گفت‌اش چه آفت است که موجب مخافت است؟ (۱۰) گفتا: شنيده‌ام که شتر را به سخره مي‌گيرند(۱۱). گفت: اي سفيه! شتر را با تو چه مناسبت است و تو را به او چه مشابهت؟ گفت: خاموش که اگر حسودان به غرض گويند شتر است و گرفتار آيم، که را غم تخليص من دارد تا تفتيش حال من کند؟ و تا ترياق از عراق آورده شود، مارگزيده مرده بوَد (۱۲). تو را هم‌چون‌اين فضل است و ديانت و تقوا و امانت، اما متعنتان در کمين‌اند و مدعيان، گوشه‌نشين (۱۳). اگر آن‌چه حسن سيرت توست به خلاف آن تقرير کنند و در معرض خطاب پادشاه افتي، در آن حالت مجال مقالت باشد؟ (۱۴)؛ پس مصلحت آن بينم که مُـلک قناعت را حراست کني و ترک رياست گويي.

به دريا در، منافع بى‌شمار است                 اگر خواهى سلامت، در کنار است(۱۵)

رفيق اين سخن بشنيد و به‌هم برآمد و روي از حکايت من درهم کشيد و سخن‌هاي رنجش‌آميز گفتن گرفت کاين چه عقل و کفايت است و فهم و درايت؟ قول حکما درست آمد که گفته‌اند: دوستان به زندان به کار آيند، که بر سفره،‌ همه‌ي دشمنان دوست نمايند. (۱۶)

دوست مشمار آن‌که در نعمت زند                            لاف ِ يارى و برادر خوانده‌گى

دوست آن دانم که گيرد دست دوست                           در پريشان‌حالى و درمانده‌گى

ديدم که متغير مي‌شود و نصيحت به غرض مي‌شنود. به نزديک صاحب‌ديوان (۱۷) رفتم به سابقه‌ي معرفتي که در ميان ما بود،  وصورت حال‌اش بيان کردم و اهليت و استحقاق‌اش بگفتم تا به کاري مختصرش نصب کردند. چندي بر اين برآمد؛ لطف طبع‌اش را بديدند و حسن تدبيرش را بپسنديدند و کارش از آن درگذشت و به مرتبتي والاتر از آن متمکن شد. هم‌چون‌اين، نجم سعادت‌اش در ترقي بود تا به اوج ارادت برسيد و مقرب حضرت و مشارُن‌اليه و معتمدُن‌عليه گشت(۱۸). بر سلامت حال‌اش شادماني کردم و گفتم :

ز کار بسته ميانديش و دل، شکسته مدار        که آب چشمه‌ي حيوان، درون تاريکى است (۱۹)

الا لايجأرنّ َ اخو‌البلية                                                     فللرحمن الطاف ٌ خفية (۲۰)

منشين تـُرُش از گردش ايام که صبر                             تلخ است وليکن بر شيرين دارد(۲۱)

در آن قربت، مرا با طايفه‌اي ياران اتفاق سفر افتاد. چون از زيارت مکه بازآمدم، دو منزل‌ام استقبال کرد (۲۲) . ظاهر حال‌اش را ديدم پريشان و در هيأت درويشان. گفتم : چه حالت است؟ گفت: آن چون‌آن‌که تو گفتي، طايفه‌اي حسد بردند و به خيانت‌ام منسوب کردند و مَلِک ـــ دام َ مـُلکـُه‌ ـــ در کشف حقيقت آن استقصا نفرمود و ياران قديم و دوستان حميم از کلمه‌ي حق خاموش شدند و صحبت ديرين فراموش کردند. (۲۳)

نبينى که پيش خداوند جاه           نيايش‌کنان دست بر بر نهند

اگر روزگارش درآرد ز پاى           همه عالم‌اش، پاى بر سر نهند! (۲۴)

 في‌الجمله، به انواع عقوبت گرفتار بودم تا در اين هفته که مژده‌ي سلامت حجاج برسيد، از بند گران‌ام خلاص کرد و ملک موروث‌ام خاص(۲۵). گفتم: آن نوبت اشارت من قبول‌ات نيامد که گفتم عمل پادشاهان چون سفر درياست، خطرناک و سودمند، يا گنج برگيري يا در طلسم بميري (۲۶).

يا زر به هر دو دست کند خواجه در کنار     يا موج، روزى افکندش مرده بر کنار(۲۷)

مصلحت نديدم از اين بيش، ريش درون‌اش به ملامت خراشيدن و نمک – پاشيدن، بدين کلمه اختصار کرديم:

ندانستى که بينى بند بر پاى          چو در گوش‌ات نيامد پند مردم؟

دگر ره چون ندارى طاقت ِ نيش          مکن انگشت در سوراخ کژدم

توضيحات:

(۱) کفاف اندک: درآمد ناچيز*   فاقه: فقر و نياز (لغت‌نامه‌ي دهخدا) * معني جمله‌ي اخير: بارها بر آن شده‌ام که به دياري ديگر روم تا آن‌جا دست‌کم کسي من را نشناسد و از ‌طعن بدگويان در امان مانم.

(۲) معني بيت: بسا کسا که سر گرسنه به بالين نهاد و کسي را خبر نشد و بسا کسا که در گم‌نامي و زير بار فاقه و نياز مـُرد و کسي در سوگ او اشکي نفشرد.

(۳) معني چند جمله: از سرزنش و بدگويي دشمنان‌ام ترس دارم که درصورتي که ترک ديار کنم، از پس‌ام ريش‌خند زنند و تلاش من براي تامين معاش زن و فرزند را ناديده انگارند

(۴) معناي قطعه: آن مرد نامرد را که در تلاش معاش نيست، به هيچ انگار که هرگز روي خوش‌بختي را نخواهد ديد، زيرا تن‌پروري و آسايش خويش‌تن را به راحتي عيال ترجيح داده است

(۵) علم محاسبت: (به زبان امروزين) حساب‌داري * معني جمله‌هاي اخير: اگر به يمن مقام و احترامي که داري، راهي به من بنمايي و شغلي براي‌ام فراهم کني که زندگي‌ام را سر و ساماني ببخشد، تا آخر عمر سپاس‌گزار لطف‌ات خواهم بود.

(۶) معني جمله: از بخردان و دانايان دور باشد که به سوداي آن اميد، اين خطر را به جان بخرند

(۷) جگربند پيش زاغ نهادن: کنايه از به جان خريدن خطر؛ چه اين‌که زاغ، دل و جگر دوست‌ مي‌دارد و «گوسفند را به گرگ سپردن» خلاف راي دانايان است

(۸) حرامي: دزد، راه‌زن * فاسق: زناکار * غماز: خبرچين * روسبي: جنده * محتسب: مامور و شحنه‌ي حکومتي که کار او نظارت بر اجراي احکام دين و بازدارنده‌گي از منهيات و اعمال نامشروع است (لغت‌نامه‌ي دهخدا)

(۹) گازران: گازر + ان، گازرها، به معناي جامه‌شوي‌ها و رخت‌شوي‌ها، طبق ضبط مرحوم دکتر معين در فرهنگ فارسي معين، تلفظ اين لغت هم به فتح «ز» و هم به ضم آن درست است. در روزگار پيشين، رخت‌شوها، جامه را براي تميزي بيش‌تر بر سنگ مي‌کوفتند؛ سعدي مي‌گويد اگر تو پاک هستي، آسوده‌خيال باش که کسي بي‌جهت تو را بر سنگ نخواهد کوفت

(۱۰) معني جمله: چه بلايي نازل شده که تو را موجب ترس است؟

(۱۱) سُـخره: بيگاري؛ «ناصرخسرو» گويد: «در سخره و بيگار تني از خور و از خواب   روزي بنهد جان تو از سخره و بيگار»؛ «مولانا» نيز در دفتر پنجم مثنوي معنوي، داستاني دارد که در آن خر را «بهر سخره‌ي شاه حرون» مي‌گيرند و فردي مي‌گريزد و در جواب طعنه‌گويان پاسخ مي‌دهد: «گفت بس جدند و گرم اندر گرفت    گر خرم گيرند هم نبود شگفت!»

(۱۲) ترياق: معرب ترياک، پادزهر

(۱۳) متعنتان در کمين‌اند و مدعيان، گوشه‌نشين: آنان که تو را خوار خواهند و آنان که به ظاهر دوست‌اند و در باطن دشمن، مترصد فرصتي هستند تا حسادت ورزند و «از بستر نرم بر خاکستر گرم» بنشانندت

(۱۴) معني جمله: اگر حاسدان اخلاق نيکوي تو را دگر نمايند و مورد معاتبت پادشاه قرار گيري، آن‌وقت تو را ياراي پاسخ‌گويي و گفتار خواهد بود؟

(۱۵) معني بيت: در دريا، صيد و روزي فراوان است، اما طوفان هم در نهان، و اگر سلامت و آسايش مي‌طلبي، خلاف عقل است دل به دريا زدن که امان در کناران است

(۱۶) دوست آن است که به هنگامه‌ي سختي، يار دوست باشد، چه اين‌که چون سفره‌اي رنگين پهن باشد، تمييز دوستان از «مگسان گرد شيريني»، دش‌وار است

 (۱۷) صاحب‌ديوان: شغلي بوده است معادل کارگزار وزرات دارايي ام‌روزي

(۱۸) معناي جمله: ستاره‌ي بخت‌اش هم‌چون‌آن موافق بود تا جايي که از ندما و معتمدان سلطان و مشاوران او شد

(۱۹) چشمه‌ي حيوان: چشمه‌اي‌ست که هر کس از آن آب بنوشد، زنده‌گي جاويد يابد؛ اين چشمه در اعماق تاريکي و از پس دش‌واري‌هاي فراوان دست‌يافتني‌ بود. تلميح دارد به داستان خضر پيام‌بر که از آب آن چشمه نوشيد و عمر هميشه‌گي يافت. مراد آن است که بعد از هر شدتي، فرجي‌ست و گشايشي.

(۲۰) معناي بيت عربي: زينهار اي آن‌که تو را مصيتي رسيده، درشتي مگوي که خداوند را الطاف نهاني‌ست.

(۲۱) معني بيت: از سختي ايام، روي در هم مکش و غم‌گين مباش که درخت صبر اگر چه شيره‌ي جان مي‌مکد و جان مي‌کاهد تا رشد کند، اما ميوه‌ي شيرين دارد

 (۲۲) منزل: رباط و کاروان‌سرايي که مسافران براي استراحت در آن مقام مي‌کردند * استقبال کرد: به پيش‌واز آمد

(۲۳) معني جمله‌ي اخير: پادشاه درتعيين صدق سخن حاسدان، قصور کرد و ياران نزديک و صميمي هم، حق هم‌نشيني و دوستي ديرينه را فراموش کردند و سخني در دفاع از بي‌تقصيري من بر زبان نراندند

(۲۴) معني قطعه:  لئيمان پيش آن‌که عزت و مقام دارد، دست ارادت بر سينه مي‌نهند اما هم‌اين که او از سرير قدرت به زير آمد، چون مار در تله افتاده، سرش را به سنگ کوبند و له‌اش کنند.

(۲۵) معني چند جمله‌ي اخير: به شکرانه‌ي خبر سلامت رسيدن حج‌گزاران، پادشاه مرا از زندان رهانيد، اما خانه‌ي اجدادي‌ام را به غرامت، تصاحب کرد.

 (۲۶) قدما اعتقاد داشتند که هر گنجي را ماري پاسبان است و براي دست‌يافتن به آن گنج بايد ابتدا طلسم آن‌را باطل کرد، چه در غير اين‌صورت، گنج‌جو هلاک نيش مار شود

(۲۷)  معني بيت: مه‌تري که در طلب گنج به دريا زده، يا به  مراد رسد يا اين‌که هلاک يابد و خيزاب‌ها جنازه‌اش را به ساحل رسانند

 

حکايت (۸)

مَلِک‌زاده‌اي، گنج فراوان از پدر ميراث يافت. دست ِ کرم برگشاد و داد سخاوت بداد و نعمت بي‌دريغ بر سپاه و رعيت بريخت. (۱)

نياسايد مشام از طبله‌ي عود           بر آتش نـِه، که چون عنبر ببويد (۲)

بزرگى بايدت بخشنده‌گى کن                        که دانه تا نيفشانى، نرويد

 يکي از جلساي بي‌تدبير(۳)، نصيحت‌اش آغاز کرد که ملوک پيشين مرين نعمت را به سعي اندوخته‌اند و براي مصلحتي نهاده، دست ازين حرکت کوتاه کن که واقعه‌ها در پيش است و دشمنان از پس‌، نبايد که وقت حاجت فروماني.

اگر گنجى کنى بر عاميان بخش                 رسد هر کد خدايى را برنجى

چرا نستانى از هر يک، جوى سيم          که گرد آيد تو را هر وقت گنجي؟(۴)

 مَلِک روي ازين سخن به هم آورد و مرو را زجر فرمود و گفت: مرا خداوند تعالا مالک اين مملکت گردانيده است تا بخورم و ببخشم، نه پاسبان که نگاه دارم.

قارون هلاک شد که چهل خانه گنج داشت        «نوشين‌روان» نمرد که نام نکو گذاشت (۵)

 

توضيحات:

(۱) معني جمله: حق بخشنده‌گي را تمام و کمال گزارد و بر لشکريان و مردم، نعمت فراوان ارزاني داشت

(۲) طبله: صندوق‌چه‌ي کوچک * عود: چوبي‌ست سياه‌رنگ که دود آن، بوي خوش دارد* معناي بيت: از عودي که در صندوق نهان شده، بو و بهره‌اي نيايد، اما چون آن‌را بي‌دريغ بر آتش نهي، مشام را نوازد و سرمست‌ات کند

(۳) جلسا: هم‌نشينان و نديمان

(۴) معناي قطعه: اگر گنج عظيمي را بين عامه‌ي مردم پخش کني، چيز قابل توجهي نصيب کسي نمي‌شود، اما اگر خلاف اين عمل کني و از هر يکي ذره‌اي باج و خراج بستاني، هر روز تو را مالي فراوان فراهم آيد

(۵) شيخ، بيت معروفي نيز در هم‌اين مضمون دارد: «سعديا مرد نکونام نميرد هرگز    مرده آن است که نام‌اش به نکويي نبرند»

 

حکايت (۹)

آورده‌اند که «نوشين‌روان» ِعادل را در شکارگاهي صيد کباب کردند و نمک نبود. غلامي به روستا رفت تا نمک آرد. «نوشيروان» گفت: نمک به قيمت بستان تا رسمي نشود و ده خراب نگردد (۱). گفتند: ازين‌قدر چه خلل آيد؟ (۲) گفت: بنياد ظلم در جهان، اول اندکي بوده است، هرکه آمد بر او مزيدي کرده تا بدين غايت رسيده.

اگر ز باغ رعيت مَلِک خورد سيبى           برآورند غلامان او درخت از بيخ

به پنج بيضه که سلطان ستم روا دارد       زنند لشکريان‌ا‌ش هزار مرغ به سيخ (۳)

 توضيحات:

(۱) معناي جمله: رسم و بدعتي گزارده نشود و ده از آن بيداد، ويران نگردد

(۲) معناي عبارت: از اين اندک چه مشکلي زايد؟

(۳) بيضه: تخم و خايه؛ سعدي در چند جا بيضه را به معناي تخم پرنده‌گان به کار برده. از جمله: «مرغک از بيضه برون آيد و روزي طلبد     وآدمي‌زاده ندارد خبر از عقل و تميز» و «ديگر اين مرغ کي از بيضه برآمد که چون‌اين    بلبل خوش‌سخن و طوطي شکـّرخا شد»؛ معني بيت: اگر پادشاه به تعدي، پنج تخم مرغ رعيت را صاحب شود، لشکريان او ز شوخ‌ديده‌گي هزار مرغ مردم را کباب کنند و بخورند

 

حکايت (۱۰)

مردم‌آزاري را حکايت کنند که سنگي بر سر صالحي زد. درويش را مجال انتقام نبود(۱) ؛ سنگ را نگاه همي داشت تا زماني که مَلِک را بر آن لشکري خشم آمد و درچاه کرد (۲). درويش، اندر آمد و سنگ در سرش کوفت. گفتا: تو کيستي و مرا اين سنگ چرا زدي؟ گفت: من فلان‌ام و اين هم‌آن سنگ است که در فلان تاريخ بر سر من زدي. گفت: چندين روزگار کجا بودي؟ گفت: از جاه‌ات انديشه همي کردم، اکنون که در چاه‌ات ديدم، فرصت غنيمت دانستم. (۳)

 

ناسزايى را که بينى بخت‌يار           عاقلان تسليم کردند اختيار(۴)

چون ندارى ناخن درنده تيز           با ددان آن به، که کم گيرى ستيز

هر که با پولاد بازو، پنجه کرد           ساعد مسکين خود را رنجه کرد

باش تا دست‌اش ببندد روزگار           پس به کام دوستان مغزش برآر

توضيحات:

(۱) مرد فقير را ياراي قصاص مردم‌آزار زوردار نبود

(۲) معني جمله: پادشاه بر آن سپاهي مردم‌آزار خشم گرفت و او را به چاه افکند

(۳) معني عبارت: درويش گفت از بزرگي مقام‌ات ترس داشتم و حالا که فرومايه‌ات ديدم، دم را براي انتقام غنيمت شمردم

(۴) معني بيت: خردمندان، بي‌لياقتي را که لب‌خند بخت، جاه‌اش افزوده، ستيز نجويند و سکوت اختيار کنند که خلاف اين، طيره‌ي عقل است و نشان سبک‌‌مغزي